آیدین جان شب چله مبارک

 

یاد تو و گیسوی سیاه و بلند یلدا

صبح کردن شب های دیجور خود حکایتی دشوار است. به ویژه آن که دریابی یاری قرین و دوستی دلنشین را در کنار خود نداری. آن گاه است که شب ها تاریکتر، بیم امواج افزونتر و گرداب ها ترسناک تر می شوند. در چنین دغدغه ای نشاندن نگین صبحی روشن بر روی پایه ای از انگشتر فردا دشوارتر می شود. دل آشوبه ای چنین هولناک، مانع از آن می شود که آذرخش های امید را در دل شاخه های پوسیده و نمناک زندگی بیافکنی، رقص شعله های حیات را به آسمان برسانی و دریابی که اگر آتشکدۀ زندگی خاموش است ، این خاموشی گناه ماست. این همان جایی است که هستی خویش را، فسرده و مأیوس، به دست طوفان زندگی سپرده ایم. اما این نگارۀ دلخراش را به گونه ای دیگر هم می توان ترسیم کرد.

یلدا بازخوانی امیدوارانه ای از تابلویی است که در بالا آن را به تصویر کشیدم. توجه به این درازترین شب سال، بازآموزی حکایت قدیمی نبردی جاودان بین یأس و امید، تاریکی و روشنی و نهایتاً بودن و نبودن است. تلاشی که بشریت، در طول تاریخ خود، برای نگاهبانی از رشتۀ هستی به خرج داده، در این قصۀ  پر رمز و راز مجسم می شود. شاید تقارن هجرت تو به سوی یادها و سکنی گزیدن تو در میان خاطرات مردم با شب یلدا، یادآور همین نکتۀ اسرار آمیز زندگی است. شب چله به من آموخته است که شب هر چقدر بلند و تاریک، هر اندازه هول انگیز و هراس آور و آخر الامر به هر مقدار محزون و مغموم باشد، باز هم چاره ای ندارد که به صبح ختم شود.

من این داستان را بهتر دریافتم زمانی که باز هم در میان این شب های تاریک زمستانی، حلقۀ دوستان ما را در میان گرفت. روایت است که سه عامل، درد، سرما و گرسنگی فلاکت را در وجود آدمی متبلور می کنند. گرمای حضور دوستان، زمهریر بی تو بودن را کم اثر ساخت. تسلای خاطر آنها توانست درد دوری تو را مسکن باشد. هم چنین باید اعتراف کنم که هر کدام از این دوستان بخشی از عطر وجود تو را برای من به ارمغان آوردند تا روح نیازمند مرا مغذی باشند. مرا به این باور رساندند که اگر گل رفت باید بوی آنرا در گلاب بجویم. وجود دوستانمان نشان داد اگر سیراب شدن ممکن نیست، حداقل به قدر تشنگی از چشمه های موجود باید چشید.

به همین دلیل، همراه با تو می خواهم، در این بلندترین شب سال، اول از همه به تمامی دوستان، اعضای خانواده و افراد فامیل فرا رسیدن شب چله را تبریک بگویم و برایشان آرزو کنم دمی گرم داشته باشند وقلبی سرخ به سرخی دانه های اناری که در این شب بر سر سفره های خود گذاشته اند. بعد از آن می خواهم از همۀ کسانی که به یاد تو و برای حمایت از بنیاد تو در کنار ما بودند و تنهایمان نگذاشتند تشکر کنم. کاش بودی مهربانی بی دریغ همۀ این آدم ها را می دیدی.

آیدین جان، این ششمین باری است که گیسوان سیاه یلدا را با شانه ای که یاد تو به دستم داده، شانه خواهم کرد. باز هم سالی در پی چند سال گذشته، به یاد حافظی که در شب های چله می خواندی، هر چند پر از غلط و اشتباه، سری به دیوان این شاعر شیرازی می زنم. راستش را بخواهی دیرگاهی است که تلاش می کنم شب یلدا، چهارشنبه سوری، نوروز و یا هر مناسبتی را با یاد تو بگذرانم. من به نوعی عادت کرده ام. فقط نمی دانم به مادرت چه بگویم. به تو می دانم:

آیدین جان شب چله مبارک…………..

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s


%d bloggers like this: